تبليغاتX
غریبانه
شاعرانه
کوله بارت بربند! شاید این چند سحر فرصت اخر باشد! که به مقصد برسیم، بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم

می شود اسان رفت ، می شود کاری کرد که رضا با شد او.

ای سبکبال در این راه شگرف ، در دعای سحرت، در مناجات خدایی شدنت، هرگز از یاد نبر، من جامانده بسی محتاجم.............

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 22:1  توسط راحيل | 

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه زد

عاقبت اهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگی است

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت اقا سفره خالی می خرید؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:13  توسط راحيل | 
هیچ کس تنهایی رو دوست نداره ولی من برعکس همه آدما عاشق تنهایی ام چون توی این تنهایی می تونم راحت و بی دردسر با معشوق خودم حرف بزنم،می تونم آروم توی بغلش برم و گریه کنم ، می تونم از بدی های دنیا واسش بگم ، می تونم از آرزوهام بگم،می تونم از دلتنگی هام بگم و اون آروم فقط گوش می کنه و لبخند می زنه دوست داره همیشه پیشش برم و باهاش حرف بزنم .

وقتی کاره بدی می کنم و پشیمون می شم و بر می گردم پیشش با آغوش باز ازم استقبال می کنه و میگه خوش اومدی عزیزم .

وقتی بهش میگم خدا جون گناه کردم، تورو فراموش کردم لبخند میزنه و میگه اشکال نداره همین که برگشتی خودش کلی ارزش داره

معشوق من تنها معشوقیه که هیچ وقت بدی هاتو به رخت نمی کشه، هیچ وقت منت محبتهاشو سرت نمی زاره

معشوق من تنها معشوقیه که اگه یه روز ترکش کردی و دوباره برگشتی پیشش با آغوش باز پذیرای وجودت میشه

معشوق من، معشوقه تمام زیبایی های دنیاست، معشوقه من ، معشوقه تمام دلهای خسته و چشمای اشکباره

 

دوست دارم با تمام وجود فریاد بزنم و بگم:

 

 خدایا دوستت دارم و به غیر از تو هیچ کس رو   

نمی خوام.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:56  توسط راحيل | 
یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تمام وجودم رو برداشت که شاید منم یه روز مثل

گل نیلوفر تنها بشم!

سریع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتی می بینم که خودم مرداب شدم دنبال گل نیلوفر می

گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم

........ گل نیلوفر مغرور نیست ، اون خودشو وقف مرداب کرده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:34  توسط راحيل | 
در تصویر حکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچ کس عصبانی نیست ، هیچ کس سوار بر

اسب نیست ، هیچ کس را در حال تعظیم نمی بینید، هیچ وقت در ایران برده داری مرسوم نبوده ،

در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد ، این اداب اصیلمان

است : نجابت ، قدرت ، احترام ، مهربانی ، خوشرویی

تقدیم به همه ایرانیان تا یادمان باشد  که چه بودیم و چه شدیم.................

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 18:11  توسط راحيل | 
با تو هستم ای مسافر ای به جاده تن سپرده ای که دل تنگی غربت منو از یاده تو برده هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره گل به گل گوشه به گوشه تو رو یاد من می اره با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی بی وداع و بی تفاوت سرد و بی صدا شکستی به گذشته بر می گردم به سراغ خاطراتم تازه می شود دوباره از تو داغ خاطراتم به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن به هر کجا باشی و باشم به تو بر می گردم  حتما این تویی همیشه من توی ایینه تقدیر با همه شکستن از تو نیستم از دست تو دلگیرم.................
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 17:52  توسط راحيل | 
خدایا ببخش اگر همیشه روی بوم زندگی بارنک های سیاه و خاکستری نقاشی کشیده ام ، ببخش اگر در آفتابی ترین روزهای عمرم خورشید را نادیده گرفتم و روی تمام خاطره های قشنگ خط قرمز کشیدم، ببخش اگر با ستاره باران آسمان عاشق نشدم و سبد سبد ستاره نچیدم ، ببخش اگر لابلای صفحه های زمستانی  تقویم زندگی گم شدم و به بهار نرسیدم ، ببخش اگر از گذر از پیچ و خم های زندگی همیشه به بن بست رسیدم و فراموش کردم که همیشه راه آسمان باز است

                          

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 22:16  توسط راحيل | 
ستاره پس از سفری طولانی از راه رسیده بود و در گوشه ای از آسمان لمیده بود و در نور مهتاب دنیای شب را به تماشا گرفته بود . شب، شب زیبایی بود.

در امتداد نگاه ستاره ، کنار چشمه، سرو جوانی را دید که به تماشای زیبایی خویش نشسته بود . گاهی نسیمی می وزید و سرو جوان شاخسارش را به دست نسیم می داد و آرام با او می رقصید . و ستاره که همچنان زیبایی سرو را تحسین می کرد ، پایین آمد ، آنقدر پایین آمد که تصویرش در آب چشمه نمایان شد و بر سر سرو نشست.

و سرو در آب چشمه ناگهان چیزی را دید که روی سرش می درخشددر حالی که افسون زیبایش شده بود زمزمه ای کرد :

- خدایا یک سرو با تاجی از ستاره.....

ستاره شنید و چیزی در دلش لرزید. پایین تر آمد آنقدر که روی سینه سرو سرید و بر قلب سرو نشست و گفت:

نه....... یک سرو با قلبی از ستاره

ستاره و سرو مدتها به تصویرشان در چشمه خیره شدند. ماه با تمام وجود تابید و هر چه نقره و نور داشت برسرشان پاشید و چهرشان را روشن کرد. چشمه هم آنقدر زلال بود که تصویرشان را می تاباند.

لحظه ها گذشت و گذشت........

ستاره زمزمه کرد: با من می مانی .......؟ برای همیشه.......؟ با ستاره ای در دلت..........؟

سرو به قلب نقره ایش نگاهی کرد و خندید :

-می مانم

ستاره گفتک مسافرم . آخرین سفرم را باید بروم ولی باز می گردم و برای همیشه کنارت می مانم

اما.........

-تو از دیار نوری و من تاریکی........

-خاموش می شوم

- تو آسمانی هستی و من زمینی.........

آسمان را رها می کنم . ریشه در خاک می دوانم، پیش پای تو

- تو از جنس بلوری و من از جنس خاک.............

- آنگاه که  یکدیگر را در آغوش گیریم هر دو از جنس دل می شویم

شب رو به پایان بود . اما حرفهای ستاره و سرو پایان ناپذیر .

ستاره گفت: روز در راه است باید قبل از طلوع آفتاب برگردم

سرو با بغضی در دل گفت: نرو ، ما تازه یکدیگر را یافته ایم

ستاره خندیدی و گفت: باز می گردم. آسمان را رها می کنم ، زمینی می شوم ، از جنس تو ، و برای همیشه کنارت می مانم.این آخرین سفر من است

بعد کوله بارش را برداشت. سرو را بویید ، بوسید و نوازش کرد و رفت

سرو ایستاهده بود دور شدن ستاره را تماشا می کرد

ستاره رفت و رفت...........

از آن روز به بعد سرو چشم به آسمان دوخت و به انتظار ستاره اش نشست اما ستاره هرگر برنگشت....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:38  توسط راحيل | 
 خسته شدم . از آدمای دور و برم خسته شدم ، از این که مدام هر کسی دلمو بشکنه و من فقط نگاش کنم و لبخند بزنم و  چشمام پر از اشک بشه خسته شدم . انگار غریبه و آشنا  از روز تولدشون یه خنجر دستشون بوده واسه ازار من

دلم می خواد برم یه جای دور ، یه جایی که هیچ کس منو نشناسه ، برم یه جایی که تنهای تنها باشم  جایی که بتونم از صفر شروع کنم جایی که بعد از خدا توکلم به خودم باشه

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 10:37  توسط راحيل | 
دلم گرفته ، از این دنیا ، از آدماش. دلم می خواد برگردم به دنیای بیخیال بچگیاون موقع ها همه مثل هم بودیم دنیایی جاد از بزرگترها داشتیم ، هیچ وقت باهم قهر نمی کردیم ، همیشه قانع بودیم اگه دل کسی شکسته می شد زود با یه آبنبات از دلش در می اوردیم . کاش اون موقع ها آرزو نمی کردیم بزرگ بشیم ، کاش به دنیای بچگی قانع بودیم اون موقع ها دلمون شاد بود لبامون پر از خنده

انگار زمونه حسودیش شده بود . تندتند بزرگ شدیم ، رنگ بازی هامون عوض شده بود حالا دیگه یه عضو حسود هم توی جمعمون داشتیم . روزگار خیلی تند و خشن بازی می کرد خیلی ها رو به زمین می زد طوری که اگه خدا دستمون رو نمی گرفت نمی تونستیم بلند بشیم و به جنگش بریم

هر چی روزگار خشن و ناسازگار ، خدا بخشنده و مهربون بود . هر چی روزگار توی این بازی جر می زد  و چیزای خوبمون رو ازمون می گرفت خدا در عوضش بخشنده بود و ده برابرش رو بهمون می داد 

روزگار خیلی نامرد بود وقتی می دید از بس ما برنمی اد  ما رو عاشق می کرد وقتی که حسابی دلبسته می شدیم اونو ازمون می گرفت

دلم حسابی گرفته . خداجون کاشکی بیای کمکم دیگه طاقت این یکی رو ندارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:7  توسط راحيل | 
وقتی شنیدم رفتی سفر دلم گرفت، پاهام سست شد، گفتم دروغه، اون هیچ وقت منو تنها نمی ذاره، هیچ وقت تنهایی نمی ره سفر. وقتی توی سردخونه بیمارستان صورتت رو دیدم که مثل همیشه می خندید، گفتم دیدید من راست می گفتم اون منو تنها نمی ذاره نگاه کنین داره می خنده . ولی حیف که همش یه خیال بود تو واسه همیشه رفته بودی . وقتی رفتی نتونستم اشکی بریزم فقط ساعتها می نشستم توی اتاق و با عکس حرف می زدم و    می خندیدم . خیلی تنهام ، کاشکی منو با خودت می بردی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 13:10  توسط راحيل | 
کاش نبارد باران

کاش ظلمت در پی  صید شکار دیگری بار سفر می بست.........

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 22:2  توسط راحيل | 
دیدمش خرم و خندان قدح باده بدست

                                                                     و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

                                                                       گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد


مژدگانی بده ای دل  که دگر مطرب عشق

                                                                 راه مستانه زد و چاره مخموری کرد

نه بهفت آب که رنگش بصد آتش نرود

                                                                 آنچه با خرقه زاهد می انگوری کرد


میان گریه می خندم که چون شمع اندر این مجلس

                                                                         زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوقست

                                                                        چه سود افسونگری که در دلبر نمی گیرد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:37  توسط راحيل | 
آرزو دارم شبی عاشق شوی.

                                  آرزو دارم بفهمی درد را.

                                                               تلخی برخوردهای سرد را.

                                                                            می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی

                                                      .می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی.

                       می رسد روزی که شبها در کنار عکس من

 نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:31  توسط راحيل | 
سلام به دوستی که همیشه آرزو داشتم اونو داشته باشم.

 دلم خیلی گرفته، خیلی.................. دلم هوای گریه کرده، دلم می خواد سرمو بذارم روی پای کسی که هیچ وقت نداشتم و گریه کنم. دلم از این دنیا گرفته. نمی دونم چرا هیچ کس به فکر غم کس دیگه ای نیست. نمی دونم چرا اشکام هر چند به پهنای آسمون هم باشه نمی تونه منو  آروم کنه.

نمی دونم ما آدما چرا باید دل همدیگه رو بشکونیم، چرا باید کسی رو دوست داشته باشیم که می دونیم یه روز ما رو ترک می کنه، اصلا نمی دونم چرا خدا بهمون دلی داد که با یک نگاه بلرزه، با یک جمله عاشق بشه، با یه حرف بشکنه. 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:55  توسط راحيل | 
برگرد ای پرنده رنجیده!

باز گرد!

بازآ که خلوت دل من آشیان توست

در راه، در گذر

در خانه، در اتاق

هر سو نشان توست

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:20  توسط راحيل | 
و

   هنگامی

                 که بغض

                              آسمان می ترکد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:8  توسط راحيل | 

آقا جون می دونم همین نزدیکایی، می دونم داری ما رو نگاه می کنی، می دونم دست نوازش رو سر همه ما می کشی، ولی آقا جون اینا واسه ما کافی نیست. ما دلمون بیتابه تو. هر پنج شنبه خونه هامون رو جارو می کنیم، گلاب می پاشیم، می گیم آقامون حتما فردا می آد. جمعه تا شب چشممون به آسمونه تا ببینیم کی می آیی، غروبش دیگه دلمون گرفته است، حسابی پکریم، بازم باید تا جمعه بعد صبر کنیم، منتظر باشیم تا شاید بیای.

آقا جون درسته انتظار سخته ولی از  اون سختر واسه من اینه که بدون دیدن تو از دنیا برم

آقا جون نیومدم ازت چیزی بخوام ، فقط اومدم بهت بگم تا آخر عمرم منتظرت می مونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:26  توسط راحيل | 
هر موفقيتي بدون اون واسم مثل شكسته. دلم مي خواست هيچ چيز نداشته باشم ولي مثل قبل كنارم مي نشست،

بهم لبخند مي زد، با دستاي مردونه اش موهامو نوازش مي كرد. دلم مي خواست باز سرمو مي ذاشتم روي

سينه اش و باز از پاييز واسش مي گفتم

 دلم مي خواست بازم واسم از ليلي و مجنون بگه، از شيرين و فرهاد........

هميشه مي گفت كنارت مي مونم، واسه هميشه، ولي دروغ گفت.

رفت و با رفتنش همه دنيا واسم رنگ غم گرفت، دلم پاييزي شد. از وقتي كه رفته بود يه بارم به خوابم نيومده

بود . رفتم سر خاكش، بهش گفتم خاك سرد گور تو رو هم دل سنگ كرده، ديگه دوستم نداري.

شبش اومد به خوابم، مثل هميشه لبخند زد و گفت، عزيزم، خانومم،اگه نمي ام پيشت واسه اينه كه نمي خوام باز

با ديدن من چشات باروني شه ،دلم مي خواد شاد باشي ، بخندي.

از اون موقع تا حالا منتظرم زودتر قيامت بشه كه باز بتونم ببينمش . تو پيشگاه خدا، جلوي فرشته ها، بلند داد

بزنم دوستت دارم

                       حرفاي يه عاشق دل شكسته   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 1:11  توسط راحيل | 
-"به كجا چنين شتابان"

گون از نسيم پرسيد

-" دل من گرفته زين جا،

هوس سفر نداري

زغبار اين بيابان"

-" همه ارزويم اما ،

چه كنم كه بسته پايم"

-" به كجا چنين شتابان؟"

-"به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا، سرايم"

-" سفرت به خير اما تو و دوستي، خدا را

چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،

به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را"

با وجودي كه اين شعر واسه همه تكراريه ولي من عاشقشم هر وقت مي خونمش دلم مي گيره ، دلم مي خواد

گريه كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:0  توسط راحيل | 
          عاشقانه دوستت دارم

هر وقت دلم تنگ مي شد دنبال يه جاي دنج و خلوت مي گشتم تا با خداي خودم خلوت كنم.

ولي اين دفعه با هميشه فرق مي كرد چند روز بود دلم حسابي گرفته بود ولي جاي خلوت گيرم

نمي اومد تا  يه روز كه طاقتم تموم شده بود رفتم گوشه حياط خلوط خونه و از ته دل داد زدم

                                   خدا..........

اشكهايي كه چند روز منتظر بودن تا ببارن  و صورت كويري ام رو سيراب كنن، از چشمام

سرازير شدن. يه چند لحظه فقط اسمون رو نگاه  مي كردم و اشك مي ريختم يكم كه اروم شدم

گفتم اخه خدا جون تا كي مي خواي اين دلهاي عاشق رو معطل نگه داري.......... تا كي

 مي خواي ما رو تشنه وصال خودت نگه داري............چطور دلت مي اد اين همه ادم عاشقو اسير نگه داري......اخه مگه ما چي كار كرديم كه محكوم به تحمل دوريت شديم.......... خدا

جون دل نازك ما طاقت اين همه دوري رو نداره..........

خدا جون ببين چطور دارم گريه مي كنم، مگه نگفتي همه ادما رو دوست داري، مگه نگفتي هر

جا باشين نگاتون مي كنم، مگه نگفتي دوست دارم با من حرف بزنيد دل تنگي هاتون رو با من پر

بكنيد، ازم بخواهيد تا بهتون بدم، پس چرا هر چي بهت مي گم منو ببر پيش خودت بازم لبخند

مي زني و مي گي حالا زوده، حالا زوده...............

وقتي دلم حسابي اروم شد رومو كردم طرف اسمون يه لبخند زدم و گفتم دوستت دارم هر جاي

دنيا هم كه باشم دوستت دارم و به اميد ديدنت لحظه شماري مي كنم

عشق تو سرنوشت من، خاك درت بهشت من

                                                     مهر رخت سرشت من،راحت من رضاي تو

خرقه زهد و جام  مي  گرچه نه در خور همند

                                                     اينهمه نقش مي زنم از جهت رضاي تو

                                                   اين از حرفاي خودم تو موقع دل تنگي هام با خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:19  توسط راحيل | 
ميلاد با سعادت دخت نبوت، همسر ولايت و مادر

امات حضرت فاطمه زهرا برشما مادران 

ايراني مبارك باد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 22:57  توسط راحيل | 
یه شب غمگین پاییزی داشتم اسمون پر ستاره خدا رو نگاه می کردم ديدم يه ستاره با اون نوري

كه دنبالش بود با سرعت مي رفت اونقدر رفت تا توي نور ماه گم شد. يهو دلم گرفت، گفتم خدايا

اين ستاره ها هم مي تونن از اسمون دل بكنن و برن پيش عشقشون ما چرا نمي تونيم بريم. خدايا

چرا پاي رفتن رو از ما گرفتي.......چرا اسير دنيامون كردي؟ مگه ما چي از ستاره ها كم

داريم........ دلم مي خواست منم مثل اون ستاره پر مي كشيدم و مي رفتم اونقدر مي رفتم تا توي

سياهي شب  گم مي شدم .

دلم شكسته بود......... يهو يه قطره اشك از چشمام افتاد زمين، اون وقت بود كه ديدم ستاره هاي

چشمامون هم پاي رفتن دارن و  ما باز مونديم تنهاي تنها....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 22:49  توسط راحيل | 
خنده آدما هميشه از دل خوشي نيست

                                                              گاهي شكستن دلي كمتر از ادم كشي نيست

گاهي دل اونقدر تنگ ميشه كه گريه هم كم مياره

                                                                 يه حرف خيلي ساده هم گاهي چقدر غم مياره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:51  توسط راحيل | 
عشق با لبخند آغز مي شود با بوسه شكوفا مي شود با گريه رشد

مي يابد بس براي شنيدن صدايي كه دوستش داري همين لحظه هم دير

است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:47  توسط راحيل | 
در بازي دل نگاه من مست تو بود

                                                              هر برگ دلم شكسته با بست تو بود

من شاه دلم را به زمين انداختم

                                                               اما چه كنم كه تك دل دست تو بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:44  توسط راحيل | 
گل را يك روز

                 تو را هر روز

                                 گل را تا پژمردن

                                                     تو را تا مردن

             دوست مي دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:41  توسط راحيل | 
عشق با غرور زيباست، ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار

غرورت گدايي كني آن وقت است كه ديگر عشق نيست، صدقه

است........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:38  توسط راحيل | 
دل بسه گريه نكن

ديگه رفت صداش نكن

از تو قاب پنجره بي خودي نگاش نكن

ديگه دلتنگ تو نيست، ديگه همرنگ تو نيست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:35  توسط راحيل | 
كاش بودي تا دلم تنها نبود

                                  تا اسير قصه فردا نبود

                                                            كاش بودي تا براي قلب من

                                                                                           زندگي اين گونه بي معنا نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:34  توسط راحيل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس